(1)
یه شب مهتاب / ماه میاد تو خواب
منو می بره / کوچه به کوچه
باغ انگوری / باغ آلوچه
دره به دره / صحرا به صحرا
اون جا که شبا / پشت بیشه ها
یه پری میاد / ترسون و لرزون
پاشو می ذاره / تو آب چشمه
شونه می کنه / موی پریشون...
(2)
یه شب مهتاب / ماه میاد تو خواب
منو می بره / ته اون دره
اون جا که شبا / یکه و تنها
تک درخت بید / شاد و پر امید
می کنه به ناز / دسشو دراز
که یه ستاره / بچکه مثِ
یه چیکه بارون / به جای میوه ش
نوک یه شاخه ش / بشه آویزون...
(3)
یه شب مهتاب / ماه میاد تو خواب
منو می بره / از توی زندون
مثِ شب پره / با خودش بیرون
می بره اون جا / که شبِ سیا
تا دم سحر / شهیدای شهر
با فانوسِ خون / جار می کشن
تو خیابونا / سر میدونا :
«- عمو یادگار! / مرد کینه دار!
مستی یا هشیار؟ / خوابی یا بیدار؟
***
مستیم و هشیار / شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار / شهیدای شهر!
***
آخرش یه شب / ماه میاد بیرون،
از سرِ اون کوه / بالای دره
روی این میدون / رد می شه خندون
یه شب ماه میاد ...
... یه شب ماه میاد ...
ماه اول بلاگ، بیشتر از 10 تا مطلب
سه سال اخیر کمتر از 5 تا مطلب.
بهونه: فیلترینگ
انگیزه دوباره: حس کردن هوای تنفس مشترک!!!
آخه پسر، خداییش خیلی اعتماد به نفس داری. دیگه کسی یادش نیست تو رو...
حتی اونهایی که فروردین رو هم با یاد عید شروع میکردن هم یاد تولد تو...
من مینویسم. پس هستم...
از اون مهمتر
من فیلتر میشوم... پس هستم...
دست همشون درد نکنه.
آی آدم ها..........................
کسی اینجا هنوز زنده مونده؟
نزدیک یک سال میشه که ننوشتم...
آخه نوشتن از پشت فیلتر مثل زندگی تو زندون میمونه...
اما ما باید زنده بمونیم...
مگه نه؟
به امید فردایی سبز
شاد باشید و یه ایرونی عاشق....
اصلاً کسی هنوز مونده؟
چند وقتیه که وبلاگم روی بعضی از خطها فیلتر شده. حالا نمیدونم قضیه یه اتفاق یا یه کار مشخص...
نه اینکه وبلاگ من جای خاصی باشه یا من شخص خاصی باشم. نه! اما برام جالبه که تو این کشور هر دفعه باید اتفاقایی بیافته که حداقل چند نفر رو غافلگیر کنه. هرچی فکر میکنم که دلیلی این کار چی میتونه باشه به نتیجه نمیرسم...
شاید به مطلب اخری که از سایت سرکار علیه «فاطمه رجبی»!!!! نقل قول کردم برگرده. وبلاگی که خودش هم فیلتر شده... یا اینکه از «سید» نوشتم و از انتظارام...
اما فکر نمیکنم از دغدغهی آزادی داشتن حرف زدن و نگران حس و حال و طراوت وطن بودن خیلی جای ایراد داشته باشه...
موضوع جالب تر میشه وقتی میبینی که اون وبلاگ ها و صفحاتی که فعالیت های ضداخلاقی میکنن و پر از مطالب و عکسها و فیلمهای هرزه هستن به سلامتی و میمنت به نوشتن ادامه میدن و بازار پر رونقی رو به هم زدن، اما برای اینکه دو کلمه از ازادی و رهایی بنویسید بی اینکه هدفی سیاسی تو کلمه هات و ذهنت باشه، اینطور باید میخکوب بشی.
اما یه حرف دیگه. من یه حسی رو خیلی وقته که درگیرشم. موضوعی بین از اینجا موندن و از اونجا روندن...
اینکه یه جایی باشی که نتونی خیلی خودت رو متعلق به دور و برت بدونی. اینکه نتونه پذیرفتنی باشه اینکه شلوار لی بپوشی و صورتت رو تیغ بزنی و عطر زده وایسی نماز بخونی یا اینکه ریش داشته باشی و ذکر بگی و صلوات بفرستی و تو یه جمع ازادی خواه قرار داشته باشی...
به نظم کلی موجود و بایدها و نبایدها واقفم ... اما اینکه تکلیف اونهایی که این وسطن چی میشه؟ اونایی که خیلی دلمرده ی ادمای انقلاب نیستن اما خود انقلاب رو قبول دارن. اونایی که حکومتی نیستن و از بیگانه هم بیزارن. اونایی که میخوان فقط هر اتفاقی میافته ادمها تو این مملکت احترام داشته باشن و ارزش و هر بازی سیاسی دیگه ای براشون تهوع آوره...
اونایی که واسه حمله کردن آمریکا نذر و نیاز میکنن و جز فحش و بد و بیراه تو دهنشون چیز دیگه ای نیست اما عینک ته روشنفکری رو به چشماشون زدن. یا اونایی که واسه ی امام حسین سینه خودکشی میکنن و هنوز به نمازی که میخونن اعتقاد ندارن...
میبینین آدما چقدر متفاوتن؟ فقط اینو میخوام بگم که اونایی که این مملکت رو تو دستشون گرفتن، باید بپذیرن افرادی وجود دارن که با تمام وجودشون به این وطن و ادمهاش و اینده اش ایمان دارن و از وجود هر بیگانه ای بیزارن، اما همرنگ بیلبوردهای تبلیغاتیشون نمیشن و خودفروشی نمیکنن و حزب باد نیستن و خودشون رو رنگ مذهب که خوب خریدار داره خودشون رو در نمیارن...
باید عاشق بود تا فهمید. باید نفس کشید تا درک کرد. باید زندگی کرد تا ازادی رو دوست داشت. باید «ایرانی» بود تا رازی نباشی که رنگت کنن...
ایندفعه خیلی شلوغ نوشتم و بی نظم... اما نوشتمش تا بعدا نظمش بدم...
میدونم ...
میدونم که خیلی وقته که ننوشتم... خیلی وقته که خودمو ننوشتم... اما ... انگار منم خیلی مقصر نیستم... انگار ماها خیلی مقصر نیستیم... آخه فکر میکنیم جوونیم... فکر میکنیم امید داریم. فکر میکنیم میتونیم همیشه سرپا باشیم. بهمون گفتن پوستمون کلفته.
خیلی سخته یه جوون احساس کنه امیدش واهیه... امیدش دیگه وجود نداره... ما پویا بودیم. ما جریان داشتیم. ما آرزو داشتیم. ما داشتیم میساختیم. ما داشتیم خودمون رو نشون میدادیم. ما داشتیم اعتماد جلب میکردیم... ما داشتیم میگفتیم که اینترنت فقط سکس و چت و مزخرفات نیست. ما داشتیم میگفتیم که میشه حرف زد و شنید و گوش داد و نقد کرد و «با هم» زندگی کرد. میشه همدیگرو تحمل کرد... میشه «بود». حتی اگه یه نقطه باشی...
هممون پرانرژی بودیم. هممون پرهیاهو بودیم. آخه یکی بود که همه ی امیدمون رو بهش بسته بودیم و داشتیم از بودنش نفس میکشیدیم. اون موقع ها دانشجو بودن یه غرور بود. نویسنده بودن ارج و قربی داشت. روزنامه ها مردم رو سیراب میکردن... فعالیت های دانشجویی پر بود از خلاقیت و زندگی و شور و حرارت و تولد و بالندگی... جشنواره های ریز و درشت که همه رو سرحال نگه میداشت و به همه انگیزه میداد و امید... کسی بود که «بودن» مارو «ببینه» و «بشنوه» ...
فکر میکردی اگه ننویسی مدیونی.. به خودت و به اون و به ایران و به همه ی جووناش.
کلمه ها گم نمیشدن... اینقدر خرخره ات رو فشار میدادن تا فریادشون بزنی.. اونقدر حرارت در تو ایجاد میکردن که باهاشون پروازمیکردی... کلمه ها معنی داشتن... – ایران – ایرانی – جشن – امید – فردا – زندگی – شادی – همراهی – ملیت – هویت – پویایی – جوان – مسابقه – جشنواره – همایش – فستیوال – ازادی – ازادگی – طراوت – بلاگ – وب نویسی – وب گردی – نقد – بحث – جدل – رقابت – عشق – لطافت – فردا – شور
اون موقع ها یه جای کوچیکی هم که به اسم سازمان ملی جوانان بود، انگار هممون یه خاکریز داشتیم که از اونجا دنیامون رو گنده و گنده تر میکردیم.. یه سیدی هم بود که با خنده هاش ههمون رو هیپنوتیزم میکرد...
اما ما.... ما خیانتکاریم.... مگه نه؟ مگه نه سید؟ ما خنده های تو رو دزدیدیم و فروختیم... دزدیدیم و فروختیم به قیمت آزادی و طراوت و شور و حال جوونیمون.... فروختیم به خون بهای عمر رفته ...
آهای .... با توام.... انگار شکنج میشم وقتی میخوام بنویسم و باید خودم باشم و نمیتونم... حالا میدونی چرا نمینویسم؟؟؟.... .... .... .... .... .... چون برای نوشتن باید زندگی کنی و برای زنده بودن باید نفس بکشی... و برای زنده بودن باید اکسیژن تنفس کنی ... و اکسیژن یه جوون از هوا نمیاد.... از آزادی میاد...
گرد آمدیم
.
شبچره ای بود و آتشی
.
گفت و شنود و قصه و نقلی ز سیر و گشت ...
.
وقتی که برشکفت گل هندوانه، سرخ
.
در اوج سرگذشت
.
یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی
.
لختی به تن طپید و به هم رفت و درشکست
.
با خانه میشدیم که گرد سپیده دم
.
بر بام می نشست
.
سیاوش کسرایی
خسته شدم از بس نوشتم بدون شرح!
1) اما ببینید:
2) به نقل اخبار شنیده ی اعتماد ملی: یک خواننده ی لس آنجلسی، عصر جمعه هنگام ورود به تهران در فرودگاه امام خمینی دستگیر شد. به گزارش پارسینه، بیژن مرتضوی هنگام ورود به فرودگاه امام خمینی توسط ماموران فرودگاه دستگیر شد. در حال حاضر اطلاعات بیشتری از نحوه و علت دستگیری وی در دست نیست.
این روزهای ما همه شبیه به همه...
خلاصه و مفید و بدون شرح ....
نظر سنجی سازمان ملل در مورد درج نوروز در تقویم بین المللی
به عنوان روز جهانی
...
آخرین درافشانی های «فاطمه رجبی»در وبلاگشون
{هرچی میخوام سعی کنم بگم بدون شرح، نمیشه...!}
========================================
آگهی برنامههای شبهای قدر حرم امام خمینی رضوان الله تعالی علیه، در روزنامهها منتشر شد. نکتهای شگفتآور در آن جلب نظر میکند. جلب نظری منفی!
حضور آیتالله سید احمد خاتمی در کنار محمد خاتمی!!
1. متأسفانه سالهاست حرم مطهر امام خمینی رضوان الله تعالی علیه، به صورت پایگاه سیاسی برای اصلاحطلبان برانداز و دینستیز و چهرههای همسو با آنان درآمده است. پایگاهی تبلیغی که در «منابر» دنبال میشود، و در انتخاباتی که علاوه بر منابر و تریبونها با شرکت چهرههای مسألهدار و پوشش صدا و سیما، به هدف میاندیشد. این امر را مردم به خوبی میفهمند.
2. حضور افرادی چون «ناطق نوری» یا «حسن روحانی» و شاید «هاشمی رفسنجانی» نه تنها مایه شگفتی نیست، بلکه طبیعی هم به نظر میرسد. زیرا این افراد چهرههایی هستند سیاسی، زمانی «رقیب در کسب قدرتند» مانند انتخابات ریاست جمهوری 76، زمانی «یکدل و یکجهت در نگهداشت قدرت شریک و سهیمند» مثل 8 سال حاکمیت اصلاحطلبی برانداز، و وقت دیگر «در تلاش برای وحدت و ائتلاف به منظور بازگرداندن قدرت کاهش یافتهاند» مثل همین زمان!
3. اما شرکت روحانی عالیمقامی چون آیتالله سیداحمد خاتمی، که علاوه بر داشتن جایگاه و پایگاه حقیقی حوزوی، امامت جمعه تهران را نیز بر عهده دارند و عضو جامعه محترم مدرسین میباشند، قابل تأمل است. راستی تاکنون چند نفر در مقام و جایگاه فقهی و ولایتمداری ایشان به این مراسم دعوت شده، یا دعوت را پذیرفتهاند؟
دو مسأله نیازمند توضیح است:
الف- حضور سالانه مقام معظم رهبری در حرم امام خمینی - که سلام خدا بر او باد - امری مستثنی و ویژه است، مثل وجود و جایگاه رفیع شخص ایشان! در واقع همه جای ایران، جایگاه و پایگاه ولایت است و بدون ایشان، نظام اسلامی معنا ندارد. بدیهی است حرم مطهر امام خمینی نیز یکی از این جایگاهها و پایگاهها میباشد. بگذریم از این که سوء استفاده سیاسی، آن هم برای تفکر اندیشه براندازانه و دینستیز اصلاحطلبی از حرم امام خمینی جفایی بزرگ به امام عزیز است، مانند هم جفاهایی که «به نام» ایشان یا با «وابستگی به ایشان» در جهت «قدرتطلبی» انجام میگیرد.
ب- آیتالله سیداحمد خاتمی، با مشاهده روند گذشته، و با دانایی سیاسی و دینی، چگونه حاضر به پذیرش دعوت و شرکت در مراسمی گردیدهاند که «محمد خاتمی» سخنران یک شب، و ایشان سخنران شب دیگر باشند؟ یقیناً از نگاه این فقیه عزیز، «انجام عمل حرام دستدادن محمد خاتمی با زنان» و «اعلان افتخارآمیز قضا شدن نماز صبح» و «سفرهای شوم به آمریکا و انگلیس و...» و «افاضات دینستیز نسبت به مبانی اسلامی و قرآنی» توسط وی، به تنهایی کافی است تا «دوری و برائت از وی و مروجان و حامیان و مبلغان او و اندیشه فرهنگسوز اصلاحطلبی» یک اصل شود. این نکته گذشته از 8 سال حاکمیت سیاه و شوم اصلاحطلبی است که بیداد آن تا جاسوسی هستهای پیش رفت.
آیا خدای ناکرده آیتالله سیداحمد خاتمی بر آن هستند تأییدکننده این جریان برانداز و مطرود سیاسی با هدف حاکمیت مجدد سکولاریسم باشند. قطعاً پاسخ منفی است و خدا نیاورد روزی که چنین نقشهای محقق شود. اما به هر حال پرسش اساسی آن است که: آیتالله سیداحمد خاتمی، فقیه معزز، چرا؟!
========================================
نمیدونم چه اتفاقی تو این سرزمین داره میافته... ما ایرونی ها ... با هزاران دبدبه و کبکبه.... مرده پرستی - بی حرمتی - دزدی آبرو - بی وجدانی - بی اصالتی - بی مسئولیتی - بی چشم و رویی و ... شده خصوصیت ذاتیمون....
حرمت نون و نمک هم که دیگه جزو قصه های هزار و یک شب شده... انگار نه انگار این همون سیدی هست که امام براش دستخط نوشت. انگار نه انگار این همون سیدی هست که به قیمت بغض فروخورده ی دغدغه های نگهداری آرامش انقلاب، فریاد و های و هوی و انگشت اتهام همه ی جوونهای نسل سوم رو به جون خرید و اینطور به خودمون اجازه میدیم که ....
الهی که نرسه اون روزی که ایرانی بودنمون افتخاری نداشته باشه....





